تبليغاتX
کشک و بادمجون با پیاز داغ اضافه


کشک و بادمجون با پیاز داغ اضافه



+ یعنی اگه حتی همه رو چراغ موشی بگیره , منو خاموشی میگیره .

+ ولی ویندوز 7 یه چیز دیگه ست .

+ یه سوال از آقایون محترم : روانشناسا میگن مردا دید نزدیکشون خیلی ضعیفه . یعنی واقعا از نزدیک نمی تونین جزئیات یه چیزو ببینین ؟ این واقعا برای من سوال شده .  


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 13:17 توسط نویسنده| |

قول دادم دیگه ...

.

بفرمایید ادامه ی مطلب , دم در بده      


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:12 توسط نویسنده| |

گفته باشما اصلا خوشم نمیاد آهنگ یاردبستانی رو گذاشتین رو تصویر فلسطینیا .

شماها یادتونه ما تو چه مقطع تحصیلی با دوستان فلسطینی همکلاس بودیم ؟

+ یعنی اگه فردا بلاگفا یهو دچار اختلالات غیرمترقبه نشه و مشکلی براش پیش نیاد , همتون پیتزا پپرونی مهمون من .

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:21 توسط نویسنده| |

بانوی فانوس بدست عزیز باز هم ما را به بازی فراخوانده ؛

آنچه در مورد کشک و بادمجون نمی دونید :

( خب مسلما خیلی چیزا نمی دونین )

1.  کشکی از همان بچگی دو چیز را خیلی دوست داشت : پول و شعر

2. کشکی از همان بچگی از دو چیز خیلی میترسید : سوسک و سرعت

3. کشکی از همان بچگی دو تا آرزوی بزرگ داشت : جهانگرد بشود , یک کارخانه ی لواشک سازی داشته باشد .

4. کشکی بچه کوچولوها را خیلی دوست دارد و ( غریبه که بینمون نیس ؛ بین خودمون بمونه ) بچه کوچولوها هم کشکی را دوست دارند .

5. یکی از بزرگترین شانسهای زندگی کشکی این است که قیافه اش سن و سالش را لو نمیدهد و کشکی از این بابت بسیار خوشحال است .

6. کشکی درس خواندن را دوست ندارد و در این مورد الکی دروغ نمی گوید که عاشق تحصیل علم است , در واقع همه میدانند که او عاشق تحصیل ثروت است .

7. کشکی آدم کم حرفیست و بچگیهایش , برخلاف بزرگیهایش , خیلی خجالتی هم بوده .

8. اگه مورد دیگه ای به ذهنم رسید حتما اضافه میکنم .

9. کشکی دوستاشو خیلی دوست داره .

* یک عده از دوستان عزیز بدون اینکه حتی خودمم بدونم , لطف کردن و به وبلاگ من رای دادن و منو صاحب یک لوح تقدیر کردن . دم همه شون گرم    

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:40 توسط نویسنده| |

اینقدر خوشم میاد از این آدمایی که یکی از اهداف بزرگ زندگیشون پوله   

ولی از خسیسا بدم میاد, گفته باشمــااااااا.

+ قالبش خوبه یا بازم عوض کنم به نظرتون ؟

+ تزکیه م تموم شد دیگه .

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:36 توسط نویسنده| |

- از آرشیو اون یکی وبم :

+ بهشت +

.......

مامان همیشه غر می زنه ٫ هنوز باور نکرده حکم تخلیه رو خیلی وقته دادن . آخه تو اون خونه ویلایی خیلی بهمون خوش میگذشت .

بابا هم هیچ وقت قبول نکرد همش تقصیر دله گی خودش بود .

من که هزار بار بهش گفتم : پدرم این سیبی که داری گاز میزنی مال خداست ! 

.

+ خدایا یعنی یه وقتایی تو زندگیم آدم بدی بودم ؟ اگه بودم معذرت میخوام .

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 21:23 توسط نویسنده| |

( به جون خودم من این سریالو نگاش نمی کنم فقط تبلیغشو دیدم ) اونجایی که پسره با لبخند به مامانش میگه : مادر میشه جزئیات شب عاشقانه ت با دوست پسرتو برام تعریف کنی .

و مامانه با یه عشوه ی خرکی نیگاش میکنه و میگه : اووووووه سانتیاگو !

من شیفته ی این رابطه ی صمیمی مادر و پسرم .

 

+ یعنی میشه آدم خیالش از بابت زندگی راحت باشه ؟

+ خدایا یعنی یه وقتایی تو زندگیم آدم بدی بودم ؟ اگه بودم معذرت میخوام .

+ چیزیم نیس که فقط دارم روحمو تزکیه میکنم .

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:18 توسط نویسنده| |

پروردگارا ، کامپیوترم را و ویندوزش را و همه محتویات درونش را جمیــــــعا به تو میسپارم . باشد که در پناه تو از هر شری در امان باشند .

+ یکی اذیتم میکنه ، دعا کنین بمیــــــره .

+ یعنی ممکنه بتونم در برابر وسوسه ی تغییر قالب مقاومت کنم ؟

+ خدایا یعنی یه وقتایی تو زندگیم آدم بدی بودم ؟ اگه بودم معذرت میخوام .

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:20 توسط نویسنده| |

قرص جوشانم را انداختم توی آب تا مطمئن شوم که برای نگرفتن آنفولانزا بدنم ویتامین کافی دارد و ریحانا را تماشا کردم با آن نیم تنه ی سبزش و فکر کردم که چند تا از ریحانه های کشورم تبدیل شده اند به ریحانا . و یادم آمد که چقدر بدم می آید از کشورم و مردمانش . زنانش و مـــردانش .

+ نوشتن این پست دلایل کاملا شخصی دارد .

+ من دوستانم را دوست دارم ، حتی اگر تو باور نکنی .

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:36 توسط نویسنده| |

آموزش از نوع خشانت بار !:

زن و دخترش وارد اتاق شدن . دختره هی دستشو میزد به همه چی ...

من : اینقدر دستتو نزن به در و دیوار . مگه تلویزیون نیگا نمی کنی ؟ هی دارن میگن دستتونو به جایی نزنین آنفولانزا میگیرین . این برنامه ها رو برای شماها میسازن دیگه ...

مادره : میام میزنم میشکنم اون دستتو پدر سگ . تو آدم نمی شی نزن دستتو به در و دیوار ...

من :

بچهه :

فک کنم داشت تو دلش به من فحش میداد ، ولی باور کنین نیت من خیر بود . 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:9 توسط نویسنده| |

قشنگترین قسمت مرخصی اینه که تا هر وقت شب که دلت خواست بیدار میمونی و تا هر وقت روز هم که خواستی میخوابی ، بی هیچ دغدغه ای . بدی اش اینست که تا می آیی عادت کنی به این اوضاع مرخصیت تمام شده و دوباره روز از نو روزی از نو ....

+ این یعنی مرخصیم تموم شد ، برگشتم خونه مون و هواپیما باز هم سقوط نکرد !

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:49 توسط نویسنده| |

یک چیزهایی توی دلم هست که میخواهم بنویسم , اما چون نمی دانم چیست نمی توانم بنویسم .

نخند , حس خوبی نیست .


* بعد نوشت : حال من خوب است , غمگین نیستم .   


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:3 توسط نویسنده| |

البته بچه ها حق دارن بازی کنن حتی توی آپارتمان ، ولی خب بزرگترها هم حق دارن آسایش داشته باشن حتی توی آپارتمان .

 

* اینجــــــــــــــا رو هم بروز کردیم . *

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:41 توسط نویسنده| |

با اونهمه تعریفی که ازش  کرده بودن انتظار داشتم قوی تر از اینا باشه ولی خب اونقدر بود که بخاطرش تا ساعت سه شب بیدار بمونم . هر چند دوست داشتم بهتر و قوی تر از این تموم بشه . در هر حال ارزش یه بار خوندنو داره : "روی ماه خداوند را ببوس " .


نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:43 توسط نویسنده| |

حضرت شکسپیر فرموده اند : به پسران خود در کودکی شیر سگ بدهید ، شاید در بزرگی وفا بیاموزند .

مسئلتن : اگر این کار را کردیم و در بزرگی پاچه گرفتند چه کنیم ؟

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:38 توسط نویسنده| |

میدونین اجبار یعنی چی ؟ یعنی تو آسمون باشی یهو هواپیما سقوط کنه . مجبوری بمیری .

ولی من زنده موندم . باور میکنین ؟ هواپیما سقوط نکرد .

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 10:55 توسط نویسنده| |

وقتی صبح به زور از خواب پا میشی ، وقتی اصلا دلت نمی خواد بیدار شی ولی مجبوی.... چقدر بدم میاد از این اجبارها .

چقدر آدم حالش گرفته میشه وقتی میبینه صبح همه تو خواب نازن ولی تو مجبوری بیدار شی

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 21:33 توسط نویسنده| |

یکسال پیش در چنین روزی ، ناگهان ، این وبلاگ متولد شد .    

به همین سادگی ، به همین خوشمزگی   

کشک و بادمجون

                     طعم خوش زندگی !

                                                                       

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:48 توسط نویسنده| |

تو این شبای نقره ای که میگن قراره از آسمون فرشته بباره ، برای منم دعا کنین . 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:53 توسط نویسنده| |

وقتی قبض موبایلت میشه شش هزار تومن ، یعنی خیلی تنهایی . یعنی حتی اون وقتایی که داری از تنهایی خفه میشی بازم کسی رو نداری که بتونی باهاش دو کلمه حرف بزنی .

قبض موبایل شش هزار تومنی خیلی دردناکه !

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 14:58 توسط نویسنده| |

سنگ مفت ، قالب مفت 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:20 توسط نویسنده| |

خودش در سراپای وجودش هنری نیست که نیست ، اما دوست داره از بقیه ایراد بگیره .

درک محتویات فکری بعضی آدما برام سخته .

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 20:9 توسط نویسنده| |

شما هم جای من بودین ناراحت میشدین خب . یه جوری برگشته میگه : صورتحساب تلفن همراه شما صادر و مهلت پرداخت تا فلان وقت میباشد ، که انگار میخوام پولشو بالا بکشم . یکی نیست بهش بگه مگه تا حالا دیر دادم پولتو که هر دفعه یادآوری میکنی ؟

نه ، شما باشین برنمی خوره بهتون ؟

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 21:30 توسط نویسنده| |

به آدما تا آخر عمرشون این فرصت داده شده که بتونن یک احمق باشن . 

 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:56 توسط نویسنده| |

در راستای پست قبل ،جان چلسو خودش اومد تو ادامه ی مطلب تا ببینینش .

توضیحات اضافه : این سریالو شبکه ی فارسی ۱ میذاره و مطمئن باشید هیچ ربطی به جومونگ  نداره .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:15 توسط نویسنده| |

* کره سریالهای قشنگتری هم میسازه ها . ( قابل توجه دوستان صدا و سیمایی )

اگه این جان چلسو تموم بشه من چیکار کنم ؟

میخوام تموم بزای گله مو بفروشم برم کره دنبال جان چلسو بگردم ، شما نمیاین ؟          

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:4 توسط نویسنده| |

اینهمه ادعای دوستی و دوست داشتن ؟؟!

تو که دیگه میدونستی من تا مجبور نشم از کسی کمک نمی خوام . پس چرا ؟ اگه کاری نکردی حداقل یه تماس میگرفتی وانمود میکردی که برات مهمه . پس چرا مشکلای تو برای من همیشه مهمه ؟! این وقتاس که آدم دلش میگیره .

تو نامردی یا من احمقم ؟

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 19:42 توسط نویسنده| |

با بیست میلیون دلار میشه چه کارایی کرد ؟

چند تا مدرسه ساخت ؟ چند تا درمانگاه ؟ چند تا خانه ی بهداشت ؟ چند تا زندونی رو آزاد کرد ؟ چند تا بی خونه رو خونه دار کرد ؟ سطح بهداشت رو چقدر میشه بالا برد ؟ امنیت رو چی؟

با بیست میلیون دلار میشه خیلی کارا کرد . میشه همه شو صرف این کرد که ثابت کنیم آمریکا خیلی بده !

 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 21:28 توسط نویسنده| |

حتی نهنگها هم خودکشی میکنن . تو چرا هنوز زنده ای ؟

پ . ن : مسلما با شما نبودم .

مخاطب خاص نوشت : میخوای منو خوشحال کنی ؟ برو بمیر لطفا .

 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 17:36 توسط نویسنده| |

خدای عزیز از قدیم گفته اند که شما با توجه به شناختتان از موجودات به آنها شاخ داده اید یا نداده اید .میشود از شما خواهش کنم در مورد میزان خریت موجودات بیشتر دقت کنید . تازگیها خیلی ها شاخ پیدا کرده اند و این اندکی خطرناک به نظر میرسد .

با تشکر

کسی که دوستتان دارد .

پ . ن سفارشی :       این حلقه ی گل ، نه ببخشید ریسه ی گل رو از طرف همه ی بچه های تیم میندازم گردنت .

مراقب خودت باش .

زود برگرد .   

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 21:50 توسط نویسنده| |


Design By : Night Skin