تبليغاتX
کشک و بادمجون با پیاز داغ اضافه
کشک و بادمجون با پیاز داغ اضافه
نگارش در تاريخ دوشنبه نهم آذر 1388 توسط نویسنده
یه چیزی توی بیمارستانا هست که من اصلا دوستش ندارم ؛ وقتی یه مریض فوت میکنه میگن مریض اکسپایر شد . یاد تاریخ انقضا میفتم . یعنی طرف تاریخ مصرفش تموم شده . این منو یاد کنسرو میندازه . خوشم نمیاد. خب مرده هام آدمن , باید بهشون احترام گذاشت خب .

دیروز یکی از مریضامون اکسپایر شد ..

نگارش در تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط نویسنده
خدایا هیچ کی رو سر دوراهی قرار نده ؛

الان چندتا قالب پیدا کردم اینقد خوشگلن , ولی خب از این قالب فعلیمم خوشم میاد , موندم چیکار کنم . چقدر سخته تصمیم گیریهای دشوار زندگی 

+ خواهش نوشت : یه دوستی احتیاج داره به دعای صمیمانه ی شما . میشه خواهش کنم یه کوچولو تو دلتون دعا کنین مشکلش حل شه . لطفا .

نگارش در تاريخ شنبه هفتم آذر 1388 توسط نویسنده
میدونی الان چقدر حوصله م سر رفته و اگه حتی فقط یک نفر اینجا بود چقدر خوب بود و من اینقدر تنها نبودم و کلافه نبودم و 

حس نوشتن هم حتی نیست ...

+ اشتباه نکن من اصلا غمگین نیستم , فقط کلافه م , همین .

میگن امروز عیده ..    

نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط نویسنده
این که یهو در عرض کمتر از یک دقیقه گوشی موبایل نازنین من غیب میشه دوحالت داره یا اینکه غیب شده خب . یا اینکه دزدیدنش دیگه ... در حالت اول که هیچ اما در حالت دوم : جناب دزد محترم ؛ نه به خاطر گوشی خوشگل دوست داشتنیم , نه به خاطر ایرانسل مزخرفی که توش بود ... فقط به خاطر تمام اطلاعات درونش امیدوارم یرسینیا بگیری , امیدوارم مایکوباکتریوم لپره بیاد سراغت امیدوارم منفجر شی .....

بنده از پشت همین تریبون به دوستان عزیزم اعلام میکنم  که دیگه ایرانسل ندارم و دوباره با شماره ی قبلیم در خدمتم در ضمن من دیگه شماره ی هیچ کدومتونو ندارم لطف کنین یه اس ام اس ارزون قیمت برام بفرستین دوباره داشته باشمتون . ( با تشکر , همراه اول )

+ آهای دنیا .... هیچ کدوم از این کارها باعث نمیشه از خوشحالی من حتی یه ذره کم شه . من هنوز خوشحالم .

+ فقط به خاطر تو ( 13 )                    

نگارش در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط نویسنده
زندگی بعضی وقتا ,خیلی جالب , آدمو غافلگیر میکنه ...

+ به فردا فکر نمی کنم , من تا همینجاشم خوشحالم ...

نگارش در تاريخ شنبه سی ام آبان 1388 توسط نویسنده
خدا عاشق شده بود , آدم فهمید . از بهشت آمدند بیرون .

بعدها خدا مریم را آفرید ....

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط نویسنده
فقط موندم چرا اسمشو گذاشته بودن دلنوازان ...

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط نویسنده
یعنی اینقدر خوشم اومد دیدم زیر قالبش نوشته  : تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد. حق و حقوقمو نادیده نگرفتن . فک کنم حقوق بشر که میگن همین باشه .

+ کاش سازمان حمایت از اضافه کار بشر هم داشتیم .

نگارش در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط نویسنده
به قول سام سون " زندگی مثل یک جعبه ی شکلاته با مزه های مختلف . و تو باید تا آخر عمر همه ی اون شکلاتا رو بخوری . این فقط به شانس آدم بستگی داره که هر دفعه که دستشو بکنه اون تو یه شکلات تلخ دربیاد یا شیرین . فقط میتونم دعا کنم که توی این سی سال , همه ی تلخ هاشو خورده باشم ."


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط نویسنده
گلاب به روتون , داشتم فکر میکردم چند درصد از مذکرهایی که تا حالا شناختمشون با بالای بدنشون ( کله شون ) فکر میکنن و چند درصد با پائین بدن...

جواب این سوال به طرز غمگینانه ای مأیوسم کرد ...

الان امکانش هست یه چند تا فحش درحد رکیک بنویسم اینجا ؟

نگارش در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط نویسنده
+ یعنی اگه حتی همه رو چراغ موشی بگیره , منو خاموشی میگیره .

+ ولی ویندوز 7 یه چیز دیگه ست .

+ یه سوال از آقایون محترم : روانشناسا میگن مردا دید نزدیکشون خیلی ضعیفه . یعنی واقعا از نزدیک نمی تونین جزئیات یه چیزو ببینین ؟ این واقعا برای من سوال شده .  

نگارش در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط نویسنده
قول دادم دیگه ...

.

بفرمایید ادامه ی مطلب , دم در بده      


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط نویسنده
گفته باشما اصلا خوشم نمیاد آهنگ یاردبستانی رو گذاشتین رو تصویر فلسطینیا .

شماها یادتونه ما تو چه مقطع تحصیلی با دوستان فلسطینی همکلاس بودیم ؟

+ یعنی اگه فردا بلاگفا یهو دچار اختلالات غیرمترقبه نشه و مشکلی براش پیش نیاد , همتون پیتزا پپرونی مهمون من .

نگارش در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط نویسنده
بانوی فانوس بدست عزیز باز هم ما را به بازی فراخوانده ؛

آنچه در مورد کشک و بادمجون نمی دونید :

( خب مسلما خیلی چیزا نمی دونین )

1.  کشکی از همان بچگی دو چیز را خیلی دوست داشت : پول و شعر

2. کشکی از همان بچگی از دو چیز خیلی میترسید : سوسک و سرعت

3. کشکی از همان بچگی دو تا آرزوی بزرگ داشت : جهانگرد بشود , یک کارخانه ی لواشک سازی داشته باشد .

4. کشکی بچه کوچولوها را خیلی دوست دارد و ( غریبه که بینمون نیس ؛ بین خودمون بمونه ) بچه کوچولوها هم کشکی را دوست دارند .

5. یکی از بزرگترین شانسهای زندگی کشکی این است که قیافه اش سن و سالش را لو نمیدهد و کشکی از این بابت بسیار خوشحال است .

6. کشکی درس خواندن را دوست ندارد و در این مورد الکی دروغ نمی گوید که عاشق تحصیل علم است , در واقع همه میدانند که او عاشق تحصیل ثروت است .

7. کشکی آدم کم حرفیست و بچگیهایش , برخلاف بزرگیهایش , خیلی خجالتی هم بوده .

8. اگه مورد دیگه ای به ذهنم رسید حتما اضافه میکنم .

9. کشکی دوستاشو خیلی دوست داره .

* یک عده از دوستان عزیز بدون اینکه حتی خودمم بدونم , لطف کردن و به وبلاگ من رای دادن و منو صاحب یک لوح تقدیر کردن . دم همه شون گرم    

نگارش در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط نویسنده
اینقدر خوشم میاد از این آدمایی که یکی از اهداف بزرگ زندگیشون پوله   

ولی از خسیسا بدم میاد, گفته باشمــااااااا.

+ قالبش خوبه یا بازم عوض کنم به نظرتون ؟

+ تزکیه م تموم شد دیگه .

نگارش در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط نویسنده
- از آرشیو اون یکی وبم :

+ بهشت +

.......

مامان همیشه غر می زنه ٫ هنوز باور نکرده حکم تخلیه رو خیلی وقته دادن . آخه تو اون خونه ویلایی خیلی بهمون خوش میگذشت .

بابا هم هیچ وقت قبول نکرد همش تقصیر دله گی خودش بود .

من که هزار بار بهش گفتم : پدرم این سیبی که داری گاز میزنی مال خداست ! 

.

+ خدایا یعنی یه وقتایی تو زندگیم آدم بدی بودم ؟ اگه بودم معذرت میخوام .

نگارش در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط نویسنده
( به جون خودم من این سریالو نگاش نمی کنم فقط تبلیغشو دیدم ) اونجایی که پسره با لبخند به مامانش میگه : مادر میشه جزئیات شب عاشقانه ت با دوست پسرتو برام تعریف کنی .

و مامانه با یه عشوه ی خرکی نیگاش میکنه و میگه : اووووووه سانتیاگو !

من شیفته ی این رابطه ی صمیمی مادر و پسرم .

 

+ یعنی میشه آدم خیالش از بابت زندگی راحت باشه ؟

+ خدایا یعنی یه وقتایی تو زندگیم آدم بدی بودم ؟ اگه بودم معذرت میخوام .

+ چیزیم نیس که فقط دارم روحمو تزکیه میکنم .

 

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط نویسنده
پروردگارا ، کامپیوترم را و ویندوزش را و همه محتویات درونش را جمیــــــعا به تو میسپارم . باشد که در پناه تو از هر شری در امان باشند .

+ یکی اذیتم میکنه ، دعا کنین بمیــــــره .

+ یعنی ممکنه بتونم در برابر وسوسه ی تغییر قالب مقاومت کنم ؟

+ خدایا یعنی یه وقتایی تو زندگیم آدم بدی بودم ؟ اگه بودم معذرت میخوام .

 

 

نگارش در تاريخ جمعه بیست و چهارم مهر 1388 توسط نویسنده
قرص جوشانم را انداختم توی آب تا مطمئن شوم که برای نگرفتن آنفولانزا بدنم ویتامین کافی دارد و ریحانا را تماشا کردم با آن نیم تنه ی سبزش و فکر کردم که چند تا از ریحانه های کشورم تبدیل شده اند به ریحانا . و یادم آمد که چقدر بدم می آید از کشورم و مردمانش . زنانش و مـــردانش .

+ نوشتن این پست دلایل کاملا شخصی دارد .

+ من دوستانم را دوست دارم ، حتی اگر تو باور نکنی .

 

نگارش در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط نویسنده
آموزش از نوع خشانت بار !:

زن و دخترش وارد اتاق شدن . دختره هی دستشو میزد به همه چی ...

من : اینقدر دستتو نزن به در و دیوار . مگه تلویزیون نیگا نمی کنی ؟ هی دارن میگن دستتونو به جایی نزنین آنفولانزا میگیرین . این برنامه ها رو برای شماها میسازن دیگه ...

مادره : میام میزنم میشکنم اون دستتو پدر سگ . تو آدم نمی شی نزن دستتو به در و دیوار ...

من :

بچهه :

فک کنم داشت تو دلش به من فحش میداد ، ولی باور کنین نیت من خیر بود . 

 

نگارش در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط نویسنده
قشنگترین قسمت مرخصی اینه که تا هر وقت شب که دلت خواست بیدار میمونی و تا هر وقت روز هم که خواستی میخوابی ، بی هیچ دغدغه ای . بدی اش اینست که تا می آیی عادت کنی به این اوضاع مرخصیت تمام شده و دوباره روز از نو روزی از نو ....

+ این یعنی مرخصیم تموم شد ، برگشتم خونه مون و هواپیما باز هم سقوط نکرد !

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط نویسنده
یک چیزهایی توی دلم هست که میخواهم بنویسم , اما چون نمی دانم چیست نمی توانم بنویسم .

نخند , حس خوبی نیست .


* بعد نوشت : حال من خوب است , غمگین نیستم .   


نگارش در تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388 توسط نویسنده
البته بچه ها حق دارن بازی کنن حتی توی آپارتمان ، ولی خب بزرگترها هم حق دارن آسایش داشته باشن حتی توی آپارتمان .

 

* اینجــــــــــــــا رو هم بروز کردیم . *

 

نگارش در تاريخ جمعه دهم مهر 1388 توسط نویسنده
با اونهمه تعریفی که ازش  کرده بودن انتظار داشتم قوی تر از اینا باشه ولی خب اونقدر بود که بخاطرش تا ساعت سه شب بیدار بمونم . هر چند دوست داشتم بهتر و قوی تر از این تموم بشه . در هر حال ارزش یه بار خوندنو داره : "روی ماه خداوند را ببوس " .


نگارش در تاريخ شنبه چهارم مهر 1388 توسط نویسنده
حضرت شکسپیر فرموده اند : به پسران خود در کودکی شیر سگ بدهید ، شاید در بزرگی وفا بیاموزند .

مسئلتن : اگر این کار را کردیم و در بزرگی پاچه گرفتند چه کنیم ؟

 

نگارش در تاريخ شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 توسط نویسنده
میدونین اجبار یعنی چی ؟ یعنی تو آسمون باشی یهو هواپیما سقوط کنه . مجبوری بمیری .

ولی من زنده موندم . باور میکنین ؟ هواپیما سقوط نکرد .

 

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 توسط نویسنده
وقتی صبح به زور از خواب پا میشی ، وقتی اصلا دلت نمی خواد بیدار شی ولی مجبوی.... چقدر بدم میاد از این اجبارها .

چقدر آدم حالش گرفته میشه وقتی میبینه صبح همه تو خواب نازن ولی تو مجبوری بیدار شی

 

نگارش در تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388 توسط نویسنده
یکسال پیش در چنین روزی ، ناگهان ، این وبلاگ متولد شد .    

به همین سادگی ، به همین خوشمزگی   

کشک و بادمجون

                     طعم خوش زندگی !

                                                                       

نگارش در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط نویسنده
تو این شبای نقره ای که میگن قراره از آسمون فرشته بباره ، برای منم دعا کنین . 

 

نگارش در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط نویسنده
وقتی قبض موبایلت میشه شش هزار تومن ، یعنی خیلی تنهایی . یعنی حتی اون وقتایی که داری از تنهایی خفه میشی بازم کسی رو نداری که بتونی باهاش دو کلمه حرف بزنی .

قبض موبایل شش هزار تومنی خیلی دردناکه !

 

درباره وبلاگ

این یک وبلاگ است .
آن را نخورید ،
آن را بخوانید .




باید به دنبال شادیها باشیم
غمها خودشان بلدندچطور ما را پیدا کنند.




آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ